روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

چندی است که دلم بی قراری می کند برای تو ای خاک سرسبز که دور از توام ...از تو که تنها خاطره ای کم رنگ هیچ به یادگار ندارم ...سرزمین پدری ام ...تو مرا به یاد داری ؟منم فرزند کوچک مردی که قدم به قدم خاکت او را خوب می شناسد ...فرزند مردی که اسب های وحشی بیقرار هم ، رام نگاهش می شدند آنگاه که عزم دشتها می نمود...می تاخت و دل می سپرد به رهایی ها... او که کودکان تو ای خاک سرسبز شاگردیش کردند و چه بسا که کنون مردهای سوارکار غیوری شده اند ... .دلتنگ توام ...سرزمین پدری ام ...سرزمین مردهای تفنگ بر دوش و اسب های تند پا و بی قرار ... سرزمین شیر زنهای شجاع و بیگانه با ترس...سرزمینی که نمی شناسمت ...مرا ببخش که سال هاست دور از تو مانده ام ، با خاطره هایی از کودکی هایم ...آن روزها که برای نخستین بار تفنگ را تجربه کردم و شکوه اسب را عاشق شدم ...برای تو ای صنم گل دخترک زیبایی که هنوز هم دلم از آن لباسهای پر زرق و برق و پر از چین تو می خواهد ...و تو آن روز ها دلت  سنجاقک موی مرا می خواست و من سنجاقک پنهان شده در دستان تو را ... .آن روزها که نفهمیدم چرا مرا به نام پدری ام می خواندند و میهمان هر جا که می شدیم اولین حرفشان نام پدری ام بود و دست هایی که به آغوشم می کشیدند و می گفتند :  سو تیامی  ! و من افسوس که معنی اش نفهمیدم ، بعدها فهمیدم یعنی: نور چشمی ! و حالا ای خاک بختیاری ... سو تیامی ...یادگار گام های پدری و روزهای بودنش ... .راستی صنم گل این جا دل من از این همه خشکسالی ها گرفته است ...دلم برای چشمه می جوشد ...تو اگر رفتی مرا یاد کن ... به من بگو مردم آنجا هنوز صمیمی و ساده اند یا مثل اینجا دل های صمیمی و پاک را آفت  نا صافی های شهری شدن و نا مهربانی ها و زرق و برق ها تهدید می کند ؟ این جا دلم گرفته صنم ... دلم سفر می خواهد و گریز ... از تمامی دل هایی که به دل ، دوستم ندارند ...از تمامی چشم هایی که آسمانشان کوچک است ... از تمامی آنهایی که دوستشان دارم ... خوش به حالت صنم گل که هنوز زیبایی ...چهره ی مرا زنگار غم پوشانده ...تو بخند صنم گل که باز یاد شیرین کودکی هایم زنده شود ...با هم بدویم ...بی خیال بخندیم. در کوهستان فریاد بزنیم ...خود را درون چشمه بیندازیم و تنبیه شویم ... .این روزها هوایی خاک سرسبز پدرم ...هوایی دشتهایی که در آن با اسب سرکشش می تاخت ... حتی هوایی برنواش... هوایی قلمش ... هوایی نوشته هایش ... هوایی تخته سیاهی که بارها دستان او را بوسیده است ...هوایی هر آنچه بوی او را می دهد ... .منتظرم می مانی صنم ؟! شاید بیایم ...شاید همان تقدیری که پدر را راهی غربت کرد مرا به خاک او باز گرداند ...چه کسی می داند؟! ... . شاید این غباری که از دور می بینی دل من باشد که به سوی تو می تازد ...دلی که داغ دیده و یک آسمان باران  نهان دارد ... .

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody